X
تبلیغات
دوستت دارم

دوستت دارم

عشق يعني عارف بي خرقه اي،عشق يعني بنده ي بي فرقه اي،عشق يعني انچنان در نيستي تاكه معشوقعت نداندكيستی

عشق یا مرگ

  اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:21  توسط عاشق دل شکسته  | 

جهل مرکب آدم‌های حقیر

یکی از تجربیات عمیق زنده‌گی من این بوده است که انسان‌ها هر چه حقیرتر باشند و هر چه از نظر دانش و فرهنگ و شعور از دیگران پایین‌تر، خودشان را بالاتر فرض می‌کنند. نکته اصلی این است که فرد در ابتدا از این روش برای قابل تحمل کردن دنیای اطراف‌اش استفاده می‌کند و به خودش ، دروغ می‌گوید تا زخم‌هایی که به خاطر اشتباهات خودش از زندگی می‌خورد را اندکی التیام بخشد. اما وای به آن روزی که این آدم‌ها دروغ‌شان را خودشان هم باور کنند! (که متأسفانه اغلب‌شان خیلی زود به این مرحله می‌رسند .) و فکر میکنند دروغ های که به دیگران میزنند هم قابل باور کردن هست...

همیشه سعی کرده‌ام در برابر چنین موجوداتی بر مبنای همان مصرع معروف «آن کس که نداند و نداند که نداند …» عمل کنم، آن‌ها را نبینم و سعی کنم آن‌ها را از دایره تفکر و ذهنم خارج کنم. اما مشکل اصلی این‌جا است که این کار همیشه امکان‌پذیر نیست؛ مخصوصا در جایی مثل محل کار که آدم هر روز ممکن است از اشتباهات دیگران تأثیر منفی بپذیرد و تازه، با کمال تعجب شاهد مماشات و سستی مدیران شرکت در برخورد با افراد کم خرد میباشد!

بیشتر از یک سال تمام تلاش کردم تا شرایط را عوض کنم و نشد. امروز بازم همان اتفاق همیشگی افتاد و باز هم  آن فرد برای تکرار کردن کارش؛ چیزی که ظاهرا برای‌اش تبدیل به عادتی ترک نکردنی شده است!  حالا بگذریم از سفسطه‌ها و توجیه‌های همیشگی این دوست که همیشه هم به ضرر من بوده و هم به ضرر خودش است! چرا چون اینقدر وقت و انرژی براش گذاشتم که با دوستی های خودم اونو از منجلابی که دوروبرش هست مطلع کنم ولی حیف اون فکر میکنه من نمیفهمم دریغ که نه به فکر زندگی خودش هست و نه آبروی چندین ساله اش...

امروز کاملا حجت بر من تمام شد که ادامه شعر بالا درست است؛ یعنی باید بگذاریم این جور آدم‌ها در جهل مرکب‌شان ابد الدهر بمانند. راه دیگری نیست؛ چون بیداری شدنی نیستند.

هیچ وقت این حرف را فراموش نمی کنم که همواره از آدم های حقیر و کوچکی که دور و برت هستند و ناگزیری با آنها مراوده کنی حذر کن، با آدمهای کوچک که حقارت در وجودشان تنها خصیصه آنهاست بگو و بخند راه ننداز، اینها محبت تو را ضعف و دوستی ات را حقارت معنا می کنند.

علاوه بر آن در تصمیم‌ام برای عوض کردن محل کارم، مصمم‌تر از قبل شدم.تا از این موجود حقیر فاصله بگیرم و هر روز عذاب نکشم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 8:23  توسط عاشق دل شکسته  | 

1 تیر

اینجا خاطره خواهم ساخت

برای آینده

در آینده شاید بیایی و بخوانی در نبودت چه گذشت

شاید آینده من نباشم....

جــآے خالیَتـــــــ آنقــــَدر بُــــزُرگـــــــ شُـــده

که حَـتـــــے مــــے شَــــــوَد دَر آنـــ ــــ

زِندِگـــے کَرد...

دلگیرم از تمام لحظاتی که مرا به یاد

تـــــــــو

می اندازند

تـــــــــو

که حواست به همه چیز و همه جا هست به جز دلتنگی های گاه و بیگاه من...

 

عشقت را در جان می پرورانم

بی آنکه تـــــو لحظه ای مرا به یاد داشته باشی

برایت شعر می سرایم

بی آنکه تــــــــو لحظه ای کنارم حضور داشته باشی

به تـــــو عشق می ورزم

بی آنکه تـــــــو احساسی به من داشته باشی

من دیوانه و بیکار و عاشق و شیدا و هرچه تو اسمش را می گذاری نیستم

من به گذشته می اندیشم و عشقت را می پرورانم

من به گذشته می اندیشم و شعر می سرایم

من به گذشته می اندیشم و به تو عشق می ورزم

تو به دنبال آینده باش

زندگی به کام من شیرین است

آدمها فقط آدم هستند

نه بیشتـــــــر نه کمتــــــــر

اگر کمتـــر از چیزی که هستند نگاهشان کنی

آنها را شکستـــــه ای

و اگــــر بیشتـــــــر از آن حسـابشــــان کنــــی

آنها تــو را می شکنند

بین این آدم های ِ آدم فقط باید

عـــاقلانــه

زندگی کرد ،نه

عاشقـــانه

هی...!

کافه چی...!

میزهایت را تک نفره کن...

همــــه تنهـــــــاییــــــــم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 14:17  توسط عاشق دل شکسته  | 

31 خرداد 91

دوست داشتن یعنی انتظار

دوست داشتن شاید این روزها تنها دلخوشی من در زندگی باشد، آن قدر به دوست داشتن هایم ایمان دارم که چشم بسته هم می توان صداقت را از چشم ها بخوانم.

ای کاش می شد زندگی را هر روز با حس دوست داشتن شروع کرد، خیلی وقت است که روزهایم را این چنین شروع نکرده ام. هرکسی لایق دوست داشتن نیست شاید این روزها بی لیاقتی های آدم ها شایسته ها را بی لیاقت جلوه دهند.

نمی دانم چرا گاهی وقت ها آدم ها بدون خداحافظی می روند، شاید یادشان می روند کسانی هستند که منتظرند روزی برگردند.من هم روزهاست که منتظرم هر صبحم با یاد خاطرات دیروزش آغاز می شود و با امید دوباره آمدنش به پایان می رسد ولی می دانم که می خواند حرف هایم را ای کاش می شد زمان به عقب باز می گذشت آن وقت می توانستم خیلی چیزها را جبران کنم.

من با امید دوباره آمدن هر روز برایش می نویسم شاید هوای آمدن به سرش زد شاید و ای کاش بیاید.

می نویسم که معنای بودن را با تو فهمیدم و تا زمانی که بودن در این دنیا را دوست دارم با یادت زندگی می کنم و هر روز چشم به راه دوباره آمدنت می شوم نترس گذر زمان از دوست داشتن هایم کم نمی کند خیلی وقت است که قلبم جای توست پس بیا که منتظرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 15:46  توسط عاشق دل شکسته  | 

31 خرداد

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 15:33  توسط عاشق دل شکسته  | 

30خرداد

يكرنگتر از تخم نديدم هرگز

انهم كه شكستم دو رنگش ديدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 17:42  توسط عاشق دل شکسته  | 

28 خرداد

 

وقتی باید نوشت که حسی باشد نه اینکه جسمی باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 16:35  توسط عاشق دل شکسته  | 

25 خرداد

در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم .
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی ، لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی ، همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟

 چرا تورا ساختم ؟
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه  ناگاه  مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی مهربان من

خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهایی که بی تو شب میشود و شبهایی که باز هم بی تو میگذرد تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند و باز هم گذر زمانها که بی تو میگذرد ...! میگذرد ...! میگذرد و باز هم میگذرد

تا شقایق یا هر گل دیگم شد زندگی باید کرد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی اینجوری میگم اینو یکی بهم گفت

خیلی جالبه عشق ها هر كدوم شبیه یک گل میمونند بعضی ها یشن شقایق تا که از عشقش جدا می کنی پر پر میشن بعضی ها هم میشن گل رز تا بهشون نزدیک میشی زخمیت می کنن و یه یادگاری تلخ برات ميذارن

بعضی گلها هم مثل نیلوفر برای رسیدن بهش تلاش میکنی سرانجام وقتی میرسی بهش میبینی تو مرداب داری غرق میشی و کاری ازت بر نمیاد

نمیدونم چی می خوام بگم ولی امشب بازم دارم بارونی میشم ، روزهاست که از رفتنت میگذرد و من منتظر که یک روز برگردی ولی نه برای اینکه با من باشی نه فقط می خوام ازت گله کنم می خواهم بپرسم چرا

من که بودم برایت عروسک خیمه شب بازی؟

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی یه حسی منو وادار می کنه که بنویسم  خیلی از مسائل سخته عشقتو با یکی دیگه ببینی عشقت بهت پشت کنه  عشقت دیگه تو رو نخواد و رو همه چیز پا بذاره و خیلی از مسایل دیگه

ولی سخت تر از همه اینه که خدا تو رو فراموش کنه  ، برام سخت بود وقت جدایی وقت تنها شدن وقت ترد شدن و موندن به تنهایی ولی وقتی دیدم خدا منو تنها نذاشت وقتی دیدم خدا هنوز باهامه به خودم امیدوار شدم قدرت گرفتم تا زندگی از دست رفتمو از نو بسازم شروعی تازه با زندگی جدید دوستای خوب

درسته اون رفته ولی خدا که نرفته خدا هنوز باهامه

از اون روز داره بهم کمک می کنه طوری که باورش خیلی جاها سخته

از دست دادن اونی که دوسش داری سخته ولی یادمون باشه که اگه خدا رو از دست دادیم زندگیمون از دست میره

 دوست دارم تا همیشه

 

امشب باز هم مثل همیشه آسمون دلم بارونیه ولی این دفعه با بقیه دفعه ها فرق داره چون تو نیستی، نیستی که بهم آرامش بدی به حرفام گوش بدی

تو رفتی با یک جمله من ، رفتی ولی نمیدونستی با رفتنت به سرم چی میاری

بارها صدایم را به باد سپردم تا به تو بگوید که چقدر دوستت دارم ولی با سر باز زد به باران دادم تا با قطره هایش به تو بفهماند که دوستت دارم ولی این کار را نکرد دیگر خسته شدم به هر چه سپردم از این کار امتناع کرد

رفتنت خیلی ساده بود و ساده تر از اون آب شدن من بود قطره قطره وجودم میچکه و انتظار برگشتت رو می کشه ولی هر روز من بیشتر آب میشمو تو نمیایی

نیستی که ببینی چقدر شکست خورده ام چقدر از نبودنت رنج میکشم چه روزهایی رو سپری می کنم

نمیدونم این سختی برای منه یا تو هم زجر میکشی از خدا ی خوام که همه سختی هارو بده به من و تو سختی نکشی اینجوری میتونم دلمو خوش کنم به اینکه تو شادی

بهترین جمله ای که میتونم بگو و دوست دارم داد بزنم بهت بگم اینه من هنوزم عاشقتم و دوست دارم

من هنوزم به تو وابسته ام حتی نمیتونم فکر کنم که با دیگری دوست بشم

از باد می خواهم صدایم را به تو برساند

از آتش می خواهم که گرمای عشقم رو به تو نشان دهد که بدونی هنوزم عاشقتم

از آب می خواهم که به تو بفهماند از چشمانم رودی روان شده است

از خاک می خواهم تا به تو بفهماند که هنوز هم من خاکی هستم و روزی به خاک بر خواهم گشت امیدوارم تا قبل از آم تو پیشم باشی

از خدا می خواهم که مراقبت باشد و دوباره صدای عشقم را به تو برساند

صادقانه دوستت دارم عشقم

آدم وقتی یکی رو دوسش داری با تمام وجود همه طوره قبولش داری بعضی وقتا اطرافیانت بهت میگن داری اشتباه می کنی ولی دوست داشتنت باعث میشه به حرفهای هیشکی محل ندی یه روز با رفتاری که باهات داره فکر می کنی داره دکت میکنه دوست نداری این فکر رو بکنی ولی داری میبینی همه جوره تحمل می کنی هر کاری میکنی این فکرو از سرت بندازی بیرون ولی نمیشه مثل خوره افتاده تو فکرت دیگه مغزت جواب نمیده تصمیم میگیری امتحانش کنی ولی چه امتحانی اگه تو امتحان موفق نشه اون وقت چی به اینش فکر می کنی دیوونه میشی ولی باید اینکارو بکنی تا بفهمی به بازی گرفته نشدی تا بفهمی اونم مثل تو دوست داره

تصمیمتو گرفتی میای و امتحانش می کنی بهش میگی خسته شدی بهش میگی فکر می کنم من اضافیم تو زندگیت و آخرش مینویسی خدانگهدار منتظر میمونی برای ? بار هم که شده اون باد طرفت ازت بخواد که اینکارو نکنی بیاد ازت دلیل بخواد برای کارت باهات مشورت کنه ولی در کمال تعجی میبینی خیلی راحت طوری که اینگار همش تقصیره تو بوده باهات خداحافظی می کنه باورت نمیشه عشقت به این راحتی داره ازت دست میکشه

دیگه کاریش نمیشه کرد آرزو میکردی اینو بهش نمیگفتی ولی دیگه فایده ای نداره باید قبول کرد که براش مثل یه عروسک بودی الان کهنه شدی و اون خیلی راحت تو رو داره میزاره کنار

دیگه براش مهم نیستی با خودت میگی چطور به اون راحتی داره میزاره کنار مگه یادش رفته حرفایی که بهت میزد فکرایی که با هم داشتین همه آرزوهاتون

با خودت میگی حتما اشتباه کردی اینارو اون بهت نگفته اصلا بهت نگفته خداحافظ همه حرفارو دوباره تو ذهنت یادآوری میکنی ولی ظاهرا حقسقته باید قبول کنی که اون منتظر بود تا تو بگی خدانگهدار تا اون جا بزنه و همه تقصیرارو بگه باعثش خودت بودی

دیگه آروم و قرار نداری میگی کاش نیبودی کاش اون روز اون حرفو بهش نمیگفتی ولی الان دیگه کار از کار گذشته باید قبول کنی رفتنشو

زمان تور رو وادار به ادامه کار میکنه دوست داری زمان برگرده عقب ولی انگار فایده ای نداره

فکر می کنی همه چی تموم شده ولی باور نداری نمیدونی می خوای چیکار کنی با خوت میگی صبر میکنی ولی اگه اون برنگشت چی

زیبای من!
چنانت محتاجم، که بی تو زندگی ام نیست، و چنانت مشتاقم، که جز تو، دل دادگی ام. چندانت مهربان یافتم، که تنها به تو دل باختم. ای آن که نامت بلند است و حدیث بودنت، بی چون و چند! ای زیبای محض! من سر در تسلیم تو تا بردم و نقش غیر از تو ستردم؛ هیچ نماند، الآ عشق. تو را با کدامین واژه باید ستود؟ که ستایش گری خُردینه ام و پرستش گری، کمینه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 12:51  توسط عاشق دل شکسته  | 

17 خرداد

قاصدک ....!

شعر مرا از بر کن ...

بــــرو ان گوشــــه بــــاغ ...

سمــــت ان نرگــــس مســــت ...

و بخوان در گوشش، و بگو باور کن...

یــــک نفــــر یــــاد تــــو را ...

دمی از دل نبرد...

 

 

دِلـتَـنـگـیـ.............  حـاضِــــــــــــــــــــــــر

غَـمـ................... حـاضِــــــــــــــــــــــــر

دَرد....................  حـاضِـــــــــــــــــــــــــر

دوریـ..................  حـاضِــــــــــــــــــــــــــر

عـشـقـ.............  .  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بُـلَـنـدتَـر مـیـخـوانَـمـ عـشـقـــــــــــــــــ  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بـاز هَـمـ نَـیـامَـدهـ...غِـیـبَـتـهـایَـشـ از حَـد مُـجـاز چَنــدیـسـتـ کـهـ گُـذَشـتـهـ...اخـراجَـشـ مـیـکُـنَـمـــــــ

بـا ایـنـکـهـ نـمـیـشَـوَد امـا زِنـدگـیـ را ادامـهـ مـیـدَهَـمـــــــــــــــ.....

مَـشـقـ هَـر شَـبـتـانـ هَـمـیـنـ بـاشَــــــــد

جـایـ عِـشـقــ بَـرایـ هَـمـیـشـهـ خـالـیـ اسـتـــــــــــــــ.

 

شبانه روز ازعشق تودم زدم

ببین چگونه شب وروز را بهم زدم

برای هضم وجودت تمام هستی را

تاحد رسواشدن قدم زدم

 

به یخ سرد چسباندم

تاکه این یخ زده,قلبم بشود

فقه واحتمال راکنارزدم

تاکه عشق تومذهبم بشود

 

نماندازمن چیزی,به جزغصه,مهم نیست

گرفته دلم ازهمه,مهم نیست

قسم به خدا تورادوستت دارم

اگرچه بعدازنوخداهم مهم نیست

 

 

ازدرون میسوزم وسردم شده است

کارهرروزوهرشبم شده است

من دکمه این قافیه رامیدوزم

توشعرمرابپوش,سرمانخوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 16:42  توسط عاشق دل شکسته  | 

11 خرداد

من در این گوشه ویرانه به تنهایی خود می نگرم.

مرا یاد کن که دیریست از خاطره ها رفته ام مرا به سوی خود بخوان.

بگذار سخن بگویم که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام و در هیاهوی بی کسی گم گشته ام.

دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو دارد.

مرا به حال خود رها مکن.

اخر شکسته بال پروازم.

محتاجم.

محتاج همراهی تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 14:48  توسط عاشق دل شکسته  | 

بعضی

بعضی وقتا دوست دارم وقتی بغضم میگیره ، خدا بیاد اشکامو پاک کنه بگه آدما اذیتت میکنن....؟
بیا بریم..........
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 8:3  توسط عاشق دل شکسته  | 

دل من

دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است
کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابی‌ست کباب
دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
... بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند
حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ
بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 8:3  توسط عاشق دل شکسته  | 

یادخدا

پشت هر کوه بلند ...
سبزه زاریست پر از یاد خدا ...
و در آن باغ کسی می خواند ...
که خدا هست ، دگر غصه چرا ؟!؟! ...
آرزو دارم : خورشید ، رهایت نکند ... غم ، صدایت نکند ...
ظلمت شام ، سیاهت نکند ...
" و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند ".
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 8:2  توسط عاشق دل شکسته  | 

آموختم

اما چیزی که من آموختم با آنچه تو به من خواستی بیاموزی فرق داشت

من آموختم هیچ گاه آن ها را به کسی نیاموزم

بر احساس کسی آن ها را امتحان نکنم

و بر نگاه پر درد دیگری مهر انتظار نزنم

ولی تو این کار را با من کردی و نمی دانستی من از جنس تو نیستم

در خیال خودت نابودم کردی اما چیزی را که تو به من دادی هیچ کس دیگر تا به حال به من

نداده بود . تو به من صبر و بردباری دادی تا بتوانم چون سنگ در برابر مشکلاتم بایستم و...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 16:40  توسط عاشق دل شکسته  | 

7 خرداد

 

وقتی بارون به شیشه میزنه اون صدای دل من که میشکنه دیگه نمی بینم که مست و حیرونم شی از نشنیدن صدام بی طاقت و بی درمون شی دیگه از شنیدن قصه هام مجنون نمیشی دلتنگم نمیشی ، پشت پنجره منتظرم نمیشی می فهمی دردمو ولی درمونم نمیشی چی بگم ، با کی بگم ، از کی و کجا بگم وقتی تو رو می بینم و می دونم که یارم نمیشی با هر نگات آتیش به جونم می زنی مثه افسانه ای ولی افسونم نمیشی مثه افسانه ای ولی افسونم نمیشی ...

امشب گریه میکنم .

گریه میکنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی که خواستن گریه کنن نتونستن.

برا ی تمام اون چیزی که خواستی ونبودم خواستم وبودی.

امشب گریه میکنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.

برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی که از دیگران شنیدم وهنوز شکست نخوردم  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 14:45  توسط عاشق دل شکسته  | 

26 اردیبهشت

سلام. این چندمين نامه ای  است که پاره های دلم را حمل می کند و تو هم چندمين بار است که خواب را از چشم های بهت زده ام می ربایی.

شک ندارم که خورشید در رگهای این واژه های معطر جریان دارد.

به برکت این مشق های عشق حالا می توانم گفتگوی گلهای رازقی را بشنوم و ترانه تنهایی نخلها را از بر کنم.

به جان این پرنده های بی پناه قسم! دیشب همه وجودم را وقف دستهای مهربان تو کردم و به یکباره از پشت پرچین دغدغه ها تا طعم  شیرین سلام تو پیاده آمدم... آن قدر آمدم تا پاهای تاول زده ام در مه فرو رفت!...

حالا من مانده ام و این تپش واژه های بی زبان که حرف به حرف  رد پای حضورت را بوسه میزنند...

برای همیشه به ضریح چشمهای نجیبت دخیل بسته ام. همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:37  توسط عاشق دل شکسته  | 

25 اردیبهشت

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا .........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:46  توسط عاشق دل شکسته  | 

24 اردیبهشت

می خواستم بگویم که دل:
پنجره‌ای است رو به صحراها و کوهستان‌ها و دریاها و دشت‌ها و مرتع‌های خرم و زیبا و سرشار از شگفتی و آباد از عشق
یا چشمه‌ای است شیرین و گوارا از عشق و یا عطردانی است سرشار از شمیم دل انگیز که از دامن گل‌های عشق برخیزد.

می‌خواستم بگویم که دل:
گنبد میناست که طاقش ابروی توست و رنگین کمانیست که هفت رنگ عشق تو را در چشمان من می‌نشاند
و شاید هم دل همان است که آماج تیرهای عشق تو گردید و هر تیر درست بر تارک دیگری در میانه دل فرود آمد و نماند از دل جز پاره‌هایی که همه بر عشق تو گواهی می‌دهد.

می‌خواستم بگویم که دل:
چارفصل مهر توست. بهارش پر از امید و سراسر شکوفه و طراوت باران عشقت، تابستانش میوه‌های دلبرانه نگاه و خنده تو، پاییزش حسرت فراق و زمستانش آن گاه که دل از فراق به درد آید و فریاد زند و فریاد‌رسی نیست.

ولی آخر چگونه دل را چنین توصیف کنم؟ دلی که به اختیار من نیست و گاهی چون سرو، قامت راست می‌کند و فریاد بر‌می‌آورد که من پر از عشقم و گاه چون پیچک به دور خود می‌پیچد و ضجه می‌زند از ندیدن نگاه مهربانت، گاه رو به آسمان دارد و در ستارگان زیبا تو را می‌جوید و گاه چشم بر زمین دارد و از دیدن هر چیزی جز تو عار؛ گاه سوار بر اسب خیال تا انتهای رؤیاههای شیرین وصال و گاه با پای شکسته درمانده در ته جدایی، گاه چون آتش داغ که بوی سوختنش را همه می‌فهمند و گاه چون عرقی سرد بر پیشانی محتضر، گاه بلند به رفعت عرش و گاه پست چون چاله‌های دلتنگی، گاه مواج چون اقیانوسی عصبانی و وحشی و گاه آرام چون کویری که حتی بر آن نسیمی نگذرد، چنین دلی را چگونه بگویم که چیست؟

پس به راستی دل چیست؟
بهتر است حتی نگویم دل من جایگاه عشق توست، درست تر آن است که بگویم دل یعنی عشق تو. نه باز هم بی راهه رفتم. دل یعنی خود تو . در سینه من خود تو می‌تپی. دل دیگر کدام است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:29  توسط عاشق دل شکسته  | 

23 اردیبهشت

 سلام. دیشب موقع نوشتن نامه ای برای تو به خواب رفتم. در رویایی زیبا، تو را دیدم در زیر آسمانی سبز، که به بالهای یک کبوتر سفید تکیه داده بودی و فرشته ای رقص کنان برایت کاسه ای از نور می آورد.

صدای دف بگوش میرسید. من در حیرتی ژرف به تو نگاه می کردم که شاخه گلی را که به موهایت زده بودی، به من تعارف کردی.

تمام وجودم به وجد آمد. گل را از دستت گرفتم. بوییدم و بوسیدم و بر چشم گذاشتم. بر هر گلبرگ با خطی روشنتر از پیشانی ماه نوشته شده بود: " تنهاتر از تو"

حالا هنوز هم به لبخند گلهای پیراهنت فکر می کنم و به چشمهایی که کوچه های دل هر عاشق را چراغان می کند.

باقی بقای تو!...

در ضمن روز زن مبارک ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:57  توسط عاشق دل شکسته  | 

20 اردیبهشت

سلام. اگر این دلتنگی ها دست از سرم بردارد می خواهم برایت نامه بنویسم. نامه ای به رنگ یک شوق بی انتها.

شاید اگر جنس آب بودی نامه ام را بر رود می نوشتم. اگر از خاک بودی بر گلبرگهای یک گل سرخ. اما تو از جنس " دل" هستی و من باید بر پاره های دلم حرفهایم را بنویسم.

هر صبح به شمشادهایی که از دفتر شعرم سرک می کشند سلام می کنم و آن قدر شانه های خسته خورشید را تکان می دهم تا بیدار شود. بعد رفتگر مهربان محله را صدا می کنم تا اندوه های کهنه ام  را جمع کند .

قدم زدن در کوچه های صبح آن هم شانه به شانه تو سعادتی ست که گاه و بیگاه در خانه ام را می زند. ... حالا ولی بی هیچ حرفی به سمت پنجره می آیم تا طلوع واژه نامت را بر دفتر شعرم به نظاره بنشینم. یادت باشد همیشه منتظرت هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:17  توسط عاشق دل شکسته  | 

19 اردیبهشت

سلام. هر شب قبل از خواب چند سطر نامه برایت پست میکنم. نامه هایی که ترجمان اشکهای انتظار و فراقند.

این روزها بیشتر از هر موقع دیگری به حضور گرم و نورانیت احتیاج دارم. با تو میشود از ابرها عبور کرد و به ستاره ها و فرشته هایی رسید که طبق طبق برایت سلام می آورند.

باور کن یاد تو کبوتران اشتیاق را به سمت شعرهایم میکشاند حتی به شوق نام عزیزت پرستوها در لا به لای واژه هایم لانه ساخته اند.

گاهی آنقدر آرامم و خودم را به تو نزدیک میبینم که انگار میتوانم همه حرفهای نا گفته ات را از روی صفحه دلم بخوانم. .. . نمیگویم به آرامش رسیده ام... مگر میشود عاشق بود و دلتنگ نبود. دریا به موج هایش زنده است وگرنه با مرداب چه تفاوتی دارد؟

کاش تو هم میدیدی که هر شب مثل شب بوها دستهایم را بالا می گیرم و خدا را شکر می کنم که خوشبخت ترین عاشق روی زمینم... همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:32  توسط عاشق دل شکسته  | 

18 اردبیهشت

سلام... به تعداد قطره های یک باران بهاری سلام!...

... و بهار یعنی هر صبح به تو سلام کردن. یعنی کندوی عسل نگاه تو. یعنی بدون دغدغه از تو گل گفتن و گل شنیدن. یعنی تراوش مهربانی از لبهای با سخاوت تو. بهار یعنی تو!

گاهی افسوس می خورم که چرا توان شکستن پلهای فاصله را ندارم و اینکه چرا زودتر عاشق نشده ام.  هر کس تنها یکبار طلوع مهربانی تو را دیده باشد مثل من می شود و مثل این پروانه های معصوم که با قلب های کوچکشان تو را می طلبند. یا مثل این پرستوها که به دنبال سرپناه دستان گرم تو می گردند.

می خواهم بگویم همه چیز با نام تو معنا میگیرد حتی دغدغه ها و نگرانی های بی بهانه ام.

حرف آخرم اینکه: تشنه ام!...  کاش بودی و از کوزه ی باطراوت حرف های صمیمی ات لبهای ترک خورده ام را به وجد می آوردی. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:26  توسط عاشق دل شکسته  | 

17 اردبیهشت

سلام. به احترام نام بلند تو صبح به صبح به همه گلدانها و گنجشکها سلام میکنم و برای بیدهای مجنون دست تکان میدهم.

از تو چه پنهان که چند وقت است اتاق کوچک دلم مه آلود است... دلتنگم!..

مدتی ست که مثل ابری مست آواره دره های نگرانی شده ام.

در انتظار نیم نگاهی از مشرق چشمانت لحظه هایم زیر گامهای اضطراب له میشوند. درست مثل این دل خسته که این روزها با خبر زلزله ندیدنت ویران شده است.

از کوچه های بن بست بیزارم. از خیابانهایی که بوی مهربانی تو را نمی دهند... از هر چیز و هر کس که نشانی تو را گم کرده باشد... حتی از خودم ... خودم ... خودم...

مهربانا ! باز هم نارنجستان خیالم بهانه حضور اردیبهشتی تو را میکشد. همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:36  توسط عاشق دل شکسته  | 

16 اردیبهشت

سلام ! وقتی قلم به دست می گیرم تا برای تو بنویسم رنگین کمانی از دل بیقرار من تا حضور همیشگی تو پل میزند و بارانی با طراوت عاشقانه بر دفترم می بارد.

همیشه پنجره کلبه تنهایی ام به سمت شکوفایی دستهای با سخاوت تو باز است. گاهی یک کبوتر سفید بر لب این پنجره می نشیند و پاسخ این نامه های ماندگار را برایم می خواند.

راستی تا یادم نرفته است بنویسم که از چند وقت پیش - شاید همان وقت که احساس کردم خوشبخت ترین عاشق روی زمینم- می بینم  زبان پرنده ها و زیتون ها را می فهمم. دیروز دردودل یک شاپرک را با خوشه انگور شنیدم. امروز هم  یک چلچله از زشتی مرداب برای سپیده صبح می گفت.

... یاد زلال تو نسیمی ست که گندمزار خیالم را به رقص آورده است و عطر  " دوستت دارم " را به مشام عشق هدیه می دهد.

... و من به برکت حضور آفتابی ات همه چیز و همه کس را دوست دارم.

حالا که باز هم دلتنگت شده ام می خواهم از مزرعه چشمانم چند خوشه اشک تازه برایت بیاورم.. همین!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:24  توسط عاشق دل شکسته  | 

14 اردبیهشت

سلام ...
كجايي ...
اصلا از من خبر داري .؟.؟.
ميدوني كجام ؟؟
چكار ميكنم ؟؟؟
در چه حالم ؟؟؟؟
مهم نيست ...
ولي ميخوام واست از بيابون بگم ...
من به بيابون حسوديم ميشه ...
هيچ ميدوني گرگها واسه بيابون زوزه ميكشن . رجز ميخوننو به تنش چنگ ميزنن ؟؟؟
ميدوني وقتي يه عقرب از جاي خودش حركت ميكنه با تمام قوا پاهاي خودشو روي تن بيابون فشار ميده تا شايد جاي پاش واسه بيابون يادگاري بمونه ؟؟؟
اصلا باورت ميشه بيابوني كه در آتش و گرما .. حرارتي معادل حرارت خورشيد .. ميسوزه .
يه مار واسه خنك كردن خودش به عمق اين بيابون فرو بره ؟؟؟
ميدونم اينارو خوب از حفظي ...
آره گرگها واسه بيابون زوزه ميكشن " ولي بازهم مرامشونو عشقه كه گاهگاهي واسش آوازي هرچند غم انگيز ميخونن ...
باز هم معرفت اون عقرب كه با فشار پاي خودش لااقل يه يادگاري به بيابون ميده ...
ولي معرفت بيابونو كي ميفهمه .. با همه سوزان بودنش جايي خنك با تمام عشق به مار ميده تا لااقل از گرماي روز نجاتش بده ...
ولي حيف .....
نه واسم آواز خوندي .. نه واسم يادگاري گذاشتي ...
فقط آواز تلخ جدايي بود و جاي داغي كه رو تنم موند به عنوان يادگاري ...
ديگه بايد تمومش كنم دستام رمقي واسه نوشتن ندارن ...
خدا حا ....
راستي جاي قلبم خاليه ...
لااقل مراقب اون باش ...
خداحافظ ...

کاش میشد یه روزی یه جایی باهات بشینم و حرفهای نگفته ای که ته دلم موندهو شب و روز منو گرفته بگم شاید تسکین یابد این قلبم ... اما از طرفی هم دوست ندارم ناراحتت کنم ولی از اینکه نمیگم فقط بدونی که من حالیمه من خوب میفهمم و خوب میدانم چیزهای که نباید میدانستم از این میسوزم که توی چشای آدمها نگاه کنی بگی بخاطر این که ... کردی من ناراحتم ولی ...

بگذریم ... واگذارش میکنم به کسی که جز او کسی رو ندارم ... کسی که اینقدر دوستم داره که خودش شرایط را برای من مهیا میکنه تا آدمها را خوب بشناسم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:6  توسط عاشق دل شکسته  | 

13 اردبیهشت

یكرنگ تر از تخم ندیدم هرگز

 آنرا بشكستم و دو رنگش دیدم

بماندبه وقتش...

دوشنبه ۱۱/۰۲/۱۳۹۱

معروف به دوشنبه سیاه

بعضی ها فکر میکنند دیگران نمیفهمند ولی آدم زورش میاد کسی به شعور آدم توهین کنه ...

اگر حرفهای ته دل آدم می مونه و به زبون نمیاد دلیل بر نفهمیدن نیست برای اینه که میخواد احترامته نگه داره ... برای اینه که دوستت داره... برای اینه میخواد با صبر پیشه کردن بهت بفمونه داری راه را اشتباه میری ... میخواد به در بزنه تا تو حالیت بشه دور و برتو خوب بشناسی ... برای اینکه هنوز ...

بگذریم  بهتره از قدیم گفتم عاقل را اشارت کافیست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:45  توسط عاشق دل شکسته  | 

11 اردبیهشت

مثل خورشید میمونی میون این همه تاریکی –وقتی طلوع میکنی ظلمت دلم فراری میشه سیاهی غم وغصه کنار میرن و عشق تو سلطان قلبم میشه.وقتی حرف میزنی صدای ناز تو تا اعماق دلم نفوذ میکنه جز صدای قشنگ تو دیگه هیچ چیزی نمیشنوم...عشق  پاک تو همه وجودم و همه زندگیمو لبریز کرده –داشتن تو بودن با تو زیباترین و بزرگترین ارزوی منه.صورت مهربون و چشمهای معصوم تو هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه همون چشمهایی که برق نگاهشون تاب ایستادن رو ازم میگیره.یکم دقت کنی چشمهای نگرون منو میبنی که همه جا همراهت میاد پشت هر دیواری گوشه هر پنجره ای به انتظار میشینه تا تو بیایی و یه لحظه هم مهمون عزیز کرده دل عاشقم بشی..

میخوام از ارزوهام بگم برات : دوست دارم یه روز ابری زیره نم نم بارون دستهامون تو دستای هم باشه.پا به پات قدم بردارم اونقدر باهات راه برم  که دیگه نای ایستادن نداشته باشم دلم میخواد یه روزی وقتی نگاهت میکنم وقتی چشم تو چشمات دارم بدونی که عاشقتم بدونی وبدونم که ماله همیم .... اگه اون روز بیاد من خوشبخت ترینم .. هدیه من به تو یه اسمون ستاره است توی دل کوچیک من پره ستاره است میخوام تو ماه دلم باشی بیایی و با نور دوتا چشمهای قشنگت شب دلم رو نورانی کنی.. ماه پیشونی من میاد روزی که عشق تو بهم جرات بده تا ارزوهامو فریاد بزنم به امید اون روز. دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:3  توسط عاشق دل شکسته  | 

10 اردیبهشت

دلم بد جوری گرفته بود و بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد........ 

خواب تو رو دیدم....جایی می بردی منو...... نمی دونم کجا بود ....... دستم توی دست مهربونت بود.....

 اما وسط یه جاده تنها موندم....... خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم ..... صدات کردم

جوابمو ندادی....... 

کلافه و خسته یه گوشه نشستم....... احساس می کردم باهام هستی همون اطراف ولی خودت رو پنهان .... می کردی تا من نبینمت!.......برا یه لحظه به عقب برگشتم....... دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی...... 

یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی........

 از خواب پریدم ..... صورتم خیس خیس بود....... تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی !.....

 اما حالا تعبیرش رو فهمیدم!........ 

کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه!..... اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه!....... 

می خواستم بار دلتنگیهام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم .....آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه .. دلتنگیهام نداره!......

 نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار!....... 

اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه ....... تا بنویسم وبگم هنوز هستم!.... زنده ام....

نفسی هست ...... 

لااقل اینجوری میتونم دلتنگیهام رونگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه!........ 

اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده ...... واسه صدای گرم و مهربونت....... واسه خنده های قشنگت که هنوزم توی گوشم یادگاری مونده!....... 

دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی میبینم که همه خاطره شدن و تو ..... تو شدی ...... رویایی ترین خاطره زندگیم......... رویای یک حقیقت....... حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست...... 

این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟....... ولی من که خیلی بهش معتقدم........ 

وقتی صدات میکنم میشنوی مگه نه!؟....... اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن!......... 

دلم می خواست همه چیزو بهت میگفتم و بعد می رفتم واسه همیشه......

ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه ....... 

همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمیشد.......

نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم... نه ..... ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه  کنم یا گول بزنم........ نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم.. .نمی خواستم تو هم منو یه دیوونه ببینی ...... نمی خواستم به این باور برسی که فریبت دادم.....

 نمی خواستم ... 

باور کن هیچی نمی خواستم...... به جز این که بدون هیچ قصد و نیازی دوست داشته باشم! 

هیشکی نمیتونه به جای دیگری درد و رنج بکشه....... شایدم احساس من دیوانه بود که تا این حد پیش رفت!... 
از عشق می ترسم....... زخم خوردم........ از عاشق شدن می گریزم ...... رنج دیدم......

 تنهایی رو می فهمم ... 

سالها هم خانه ام بود....... غم رو می شناسم........ همزادم بود! 

نوازش جبر را احساس می کنم........ با آن زندگی کردم! 

دوستی را می پرستم ....... تا تو را همیشه دوست بدارم........ 

ولی حیف..... حیف که چیز دیگه ای به جز این ندارم......

 می دونی این تنها چیزی هست که حق خودم می دونمش و به هر کسی هم دلم خواست می

 بخشمش!

 پس باور کن........

 دوستت دارم واسه همیشه......... 

تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو!....... 

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت..... 

نه به یک بار و به صد بار بگو!......

 دوستم داری؟! را از من بسیار بپرس!....... 

دوستت دارم را با من بسیار بگو!......

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 7:30  توسط عاشق دل شکسته  | 

عشق

زندگی عشق است

عشق  افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی

عشق آن است که هر لحظه به یادش باشی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


چای هایت را تلخ نخور! یك بار نگاهم كن تمام قندهای دلم را برایت آب می كنم...



+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:21  توسط عاشق دل شکسته  | 

منتظر

منتظر لحظه ی دیدار توهستم

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

ای عشق تو رفتی و مرا ساده شکستی

من در پی این حادثه غم خوار تو هستم

هر چند که دور از منی ومن زتو دورم

بر جان تو سوگند که دوستدار توهستم


سرپناه....

این سرپناه می تونه یه خونه باشه...

یا یه آسمون پر ستاره...

میگن اگه زیر آسمون دعا کنی...خدا زودتر جوابتو می ده...

این موقع ها آسمون می شه سرپناه من...

کوچیک و بزرگش فرقی نداره...

یه وقتایی دل آدمها می شه سر پناهت...

هر جایی که آدم آروم بگیره....

بتونه بی دغدغه نفس بکشه...

آروم واژه ها رو تو دلش تکرار کنه....

آهی نکشه از سر دلتنگی....

نگاهش سرد و بی رمق نباشه...

می شه سرپناه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:17  توسط عاشق دل شکسته  |